X
تبلیغات
رایتل
عشرتکده ی یَقَضان
خوابگردها و دستنوشته های پراکنده رضا مشتاق
فراموش خانه
موضوع بندی

ژکانه ها

شنبه 28 مهر‌ماه سال 1386
یدُل و بچه های مسعود

 

این داستان زاییده تخیل نویسنده میباشد و بر اساس واقعیت نوشته نشده ، نام شخصیت ها و مکان ها نیز به صورت تصادفی انتخاب شده .

 

با صدای زنگ تلفن صحبت های مشتی در نطفه کور شد .

شخصی که پشت میز نشسته بود گوشی را برداشت و گفت :

 

سَلامٌ علیکم ... (تو دماغی صحبت کرد و کلمه لا خیلی مفهوم شنیده نشد ).

بدون هماهنگی راه ندین ... بله ... ، هنوز که پرونده ایی نیومده بالا ... نه ... جلسه ایی هست ...، بعدن انشاالله .... ، خدا حافظتون باشه .

_ اون موقعه ها پام قدرت داشت، الان دیگه نمیتونم ...،برادراخیلی وقته مارو فراموش کردن ...، عیب نداره، لابد سرشون شلوغه...

 

اینارو مشدی گفت ...، سرفه میکرد و صداش خس و خس داشت .

رو به همان شخصی که پشت میز نشسته بود گفت :

 

_ میخوان بندازنم بیرون از اون خونه ،پسرم آخه خدا رو خوش میاد ؟!، سرپیری با این پای علیل و آلتروز کمر کجارو دارم برم !

مشتی چرا برنمیگردی سیاهکل ... ، مگه آب و خاکت نیست اونجا؟!

_ اونجا هیشکیو ندارم پسرم ... ، به خدای محمد کسیو ندارم ...،از سیاهی زمستون تا حالا سقف چیکه میکنه ... ، دوساله گاز خونه رو قطع کردن ... ، امام خمینی رو خدا بیامرزه .... اگه ب...

 

سرفه میکرد و به محتضران آخرین لحظه میماند،... مشتی سیگار مچاله شده ایی از پر کلاه بیرون کشید و روشن کرد .

 

: مشتی این دود چیه راه انداختی ... ، خاموش کن اونو

 

سیگار داخل فنجان چای خاموش شد

 

_ شما پسرم سن و سالت کمه ...، امام خمینیو یادت میاد ... ؟!...  الهم صل علی محمد ... الهوم صل علی محمد ... ، با مادر بچه ها چند بار رفتیم دس بوس آقا ... ، نور به قبرش بباره ... خدا ...

 

شخصی که پشت میز نشسته بود گوش نمی داد و پرونده ایی را ورق میزد ...

پرونده همین بنده خدا بود.

 

: ببین آقا مشتی ... اونجا افتاده تو طرح ، خدا هم که بیاد پایین نمیشه کاریش کرد .

_ آخه قربون اون ریشت برم ... این انصافه ... خدا مقام مظزم رهبریو نگهش داره ... ، یه کلیه منو پارسال دکترا برداشتن ...  الان دیگه پیرم نمیتونم کار کنم ... اون وقتا خیلی به اسلام خدمت کردم ....

 

انگشت های شخصی که پشت میز نشسته بود برگه های پرونده را به بازی گرفته بود .

 

_ ... پسرم حاج آقا محب منو میشناسه ... ، بعضه شما نباشه ... آدم خوبی هستش ... مگه دیگه حاج آقا نمیاداینجا...؟!

 

پشت میز نشین کلافه شده بود ، از پشت میز بلند شد و در حالی که کتش را میپوشید گفت :

 

مشتی من کار دارم ... ، یه ساعت دیگه باید پیش وزیر باشم

_ خدا واسه پدر و مادرت نگهت داره پسرم ... ن...

: پدر و مادر ندارم مشتی

_ خدا بیامرزه ... ، هردوتاشونو خدا بیامرزه ... نزار منو آواره کوچه و خیابون کنن

: گفتم مشتی جان ... برگرد شهرستان ، اینجا مگه بهت آش نذری میدن که میخوای بمونی .

 

مشدی به سختی بلند شد و به چوب دستش تکیه داد ، پشت مشدی خمیده بود ، پا و صدای مشدی میلرزید .

 

_ شما به آقا محب بگین ... میشناستم ... ، مگه حاجی محب رئیس خودتون نبود ...؟!

 

خنده ایی گذرا روی لب های شخصی که از پشت میز بلند شده بود نقش بست و خیلی زود محو شد ، مشغول جمع کردن وسایلش بود و گفت :

 

: من که تا حالا اسمشو نشنیدم ... لابد جای دیگه اونو دیدی

_ نه ... خدا به سرشاهده ، آقا محب...تو همین طبقه بود ...

 

پشت میز نشین به طرف در راه افتاد و بدون اینکه نگاهی به مشدی بکند گفت :

همچین شخصی تا حالا اینجا نبوده ...، جای دیگه اونو دیدی

... و بعد از اطاق خارج شد

 

*               *               *

 

مشدی یَدُل به در خیره مانده بود ... ، دست و پای مشدی شل شده بود و میلرزید

گذشته ها خاکستری رنگ پیش چشم هایش چرخ میخورد .

بهرام پسر مشهدی قربان سواد کوهی...، رشید تنها نوه پسری ننه باجی که نوزده سال بیشتر نداشت .

از بقیه چیزی خاطرش نبود ....

یک روز صبح همه را در میدان سیاهکل دار زدند ... ،  آخرین جمله بهرام ...، زنده باد مسعود ...مرگ بر خمینی و سپاه بود .

 

مشدی توان و جرات برگشت به سیاهکل را نداشت . همه اهالی آنجا خبر داشتند و مشدی یَدُل را به اسم آدم فروش و خائن سیاهکل می شناختند .